برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1535 100 1
شبکه مترجمین ایران

connote

/kəˈnoʊt/ /kəˈnəʊt/

معنی: دلالت ضمنی کردن بر، اشاره ضمنی کردن
معانی دیگر: (در مورد واژه) معنای ضمنی (علاوه بر معنای صریح: denotation) داشتن، همباره داشتن، بار معنایی رساندن، رساندن (معنی)، متضمن بودن، در برداشتن، در پی داشتن

بررسی کلمه connote

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: connotes, connoting, connoted
(1) تعریف: to suggest or imply (meanings or associations) in addition to the literal meaning.
مترادف: imply, import, indicate, signify, suggest
مشابه: insinuate, intimate, predicate

- The word "beach" often connotes happy times in warm sunshine.
[ترجمه simple] کلمه "ساحل" اغلب اوقات شادی در آفتاب گرم را در پی دارد.
|
[ترجمه ترگمان] کلمه \"ساحل\" اغلب اوقات خوشی را در آفتاب گرم سپری می‌کند
[ترجمه گوگل] کلمه 'ساحل' اغلب زمان های خوشحال در آفتاب گرم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- If a student is called a "scholar," it connotes that this person is serious, diligent, and intelligent.
[ترجمه ترگمان] اگر یک دانشجو یک \"دانشمند\" نامیده می‌شود، به نظر می‌رسد که این فرد جدی، سخت کوش و باهوش است
[ترجمه گوگل] اگر دانش آموز یک دانشمند نامیده می شود، این نشان می دهد که این شخص جدی، سخت کوش و هوشمند است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه connote در جمله های نمونه

1. Very soon 'Third World' came to connote poverty.
[ترجمه ترگمان]خیلی زود جهان سوم یادآور فقر شد
[ترجمه گوگل]خیلی زود 'جهان سوم' به فقر اشاره کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The word " food " may connote " greed ".
[ترجمه ترگمان]کلمه \"غذا\" می‌تواند دلالت بر حرص و طمع داشته باشد
[ترجمه گوگل]کلمه 'غذا' ممکن است به 'حرص' اشاره کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The car's name is meant to connote luxury and quality.
[ترجمه ترگمان]نام این ماشین یادآور تجمل و کیفیت است
[ترجمه گوگل]نام خودرو به معنی لوکس و کیفیت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. These criteria connote reproductive heterosexuality, and male-, middle-class-dominated employment.
[ترجمه ترگمان]این معیارها هم دلالت بر جذب باروری، و اشتغال مردانه دارند
[ترجمه گوگل]این معیارها به معنای دگرگونی باروری و اشتغال والدین و طبقه متوسط ​​است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح ...

مترادف connote

دلالت ضمنی کردن بر (فعل)
imply , connote
اشاره ضمنی کردن (فعل)
connote

معنی کلمه connote به انگلیسی

connote
• imply, suggest, hint, insinuate, infer

connote را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

زینب زرمسلک
مشخص کردن، اشاره کردن
مجید
به ذهن آوردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی connote

کلمه : connote
املای فارسی : کننت
اشتباه تایپی : زخددخفث
عکس connote : در گوگل

آیا معنی connote مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )